تبلیغات
آزاد دندانپزشکی-ورودی مهر 84

آزاد دندانپزشکی-ورودی مهر 84
آزاد دندانپزشکی-ورودی مهر84 
قالب وبلاگ

چشم هایم می بیند اما نمی بینم ,نمی بینم این همه بزرگی و لطف و مهربانی خدای خود را که گناه می کنم و او می بخشد و پرده می پوشاند و مرا رسوا نمی کند و بجای تلافی آنهمه سرکشی و عصیان در گوشه ای از خرابه قلبم به انتظار این سرخوش از غرور به انتظارم می ماند ,نه مثل من زود نا امید می شود و نه به اخم و دهن کجی ذهن فارغ از شعور من دلش می گیرد ,او می نشیند ومرامی نشاند ,کنار خودش ,نزدیک تر از نزدیکی ها و در گوشم زمزمه می خواند ,از امید ,از محبت ,از وفا و عشق که خودش آنها را بیشتر از همه بلد است ,همان لحظه هایی که دیگر در این خرابات وجود کسی را یارای یاری رساندنم نیست ,لبخندی برای شکستن بغض بی قراری هایم بر لبی نمی نشیند و زبانی برای تقسیم سنگینی تنهایی هایم در کام نمی گردد…

آری او هست و چشم هایم نمی بیند ,نمی بیند اینهمه زیبایی را و هر روز سرگشته و بی قرار ،سوار بر امیال و تخیلات دنیایی خود به دلبری از جنس آرزوها دل می بندد و زخمی بر پیکره ی اندیشه خود فرو می اورد و او همچنان نادیدنی و تنها ,زیبا ،متبسم به تبسمی از صبر، د ر گوشه خرابات دلم به نظاره نشسته و دیوانگی و جنون  مرا می نگرد ,پیشش می نشینم ,گاهی ,ندانسته و ندیده و با زبان اشک هایم که او بیشتر از دیگران آنرا می فهمد, برایش داستان جنون خود را باز تعریف می کنم ,احساسش می کنم که با صبر گوش فرا می دهدو آغوشی از محبت برایم می گشاید اما … چشم هایم نمی بیند بی تفاوت از جای بر می خیزم و قدم در دام باتلاق زندگانی می نهم ,آنسوی باتلاق تلالو نور خورشیدی از میان شاخ و برگ گذر ایام جاده را روشن نموده است و فروغ امیدی در دل بر می اگیزد و شعله های تصور رسیدن بخود را در دل شعله ور می سازد و لگام زندگی کشیده شده و قاطر اسب نمای زندگی به تاخت بسوی فروغ امید به حرکت در می آید…

نم نمک نسیمی از لا به لای برگ های خشک زمستانی راه خود را باز می کند ,صدایش و سرمایش استخوانهای بدن ادم را می لرزاند ,توده ای از سرمای خشک روزگار را بر افکار در هم و بر هم ادمی تحمیل می کند و در میان سکوت خود مدفون می کند .می نشیند و مرا با خود می نشاند و از گذرگاه هزاران سال گذشتن انسان برایم حکایت می کند و سرانجامی که من باشم و گودالی از خاک و تنهایی هایم و من از ترس بخود می لرزم ,از تنهایی هایم می ترسم,از تاریکی می ترسم و او…. کنار من نشسته است ,خیالات مرا می خواند و همچنان تبسمی به رنگ محبت بر لبانش نقش بسته است,آغوشش همچنان باز باز است…اما چشمهایم نمی بیند و هرگز نمی بیند اینهمه زیبایی و دلربایی را.




برچسب ها: خدا،  
[ جمعه 12 دی 1393 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ سعید دهقانی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

بک لینک